خواستم رها باشم رها رها
.....خسته شدم از نيرنگ سراب...فريب آدما...جاده های تاريک بی انتها..حتی اسمون يکرنگ خدا
.....ولی خب
..يه چيزی اون ته تها...که من ميگم بهش.. حس غريب انتظار ميگه که
لحظه ديدار نزديک است
کی رفته ای ز دل که تمــنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پـنـهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تــماشــا کنم تو را
چشــــم به صد مجاهده آینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا بـا خبــر ز عــالم بالا کـــنم تو را
فروغی بسطام
=======================================
پ.و:يه عالمه پوزش برای تاخير...يه دنيا ممنون ازمهربونی و صفا تون....شايد به خاطر همينه که هنوز اين خونه پا بر جاست

