تبليغاتX
ابريشم طلا يي


همون حس غريب....

گاهی اين جا...گاهی آن جا...کمی دورتر...آن طرف تر....کمی نزديک ...پشت سکوت تارها.....هياهوی چلچله ها..

چه بگويم...به که گويم...

رفتم تا وعده گاه کودکی و شن
تا وسط اشتباههای مفرح
تا همه چیزهای محض
رفتم نزدیک آبهای مصور
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب
حیرت من با درخت قاتی میشد
دیدم در چند متری ملکوتم
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم

پ.و:

يه جوراي دوست داشتم يه اخراجی بودم..بی ادعا...به هيچی ننازم..

..بشم دخترک پاک قصه ها

دخترکی با چشم هاي مملو از صداقت...

.به قول سهراب:

٭ من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم

+ نوشته شده در  86/01/25ساعت 22:45  توسط ياس کبود   |