همون حس غريب
....گاهی اين جا...گاهی آن جا...کمی دورتر...آن طرف تر....کمی نزديک ...پشت سکوت تارها.....هياهوی چلچله ها
..چه بگويم...به که گويم
...رفتم تا وعده گاه کودکی و شن
تا وسط اشتباههای مفرح
تا همه چیزهای محض
رفتم نزدیک آبهای مصور
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب
حیرت من با درخت قاتی میشد
دیدم در چند متری ملکوتم
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم
پ.و:
يه جوراي دوست داشتم يه اخراجی بودم..بی ادعا...به هيچی ننازم..
..بشم دخترک پاک قصه ها
دخترکی با چشم هاي مملو از صداقت...
.به قول سهراب:٭ من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم
همواره ديدگاههاو تفاسير مختلفی از عشق وجود داشته و خواهد داشت.آنچه در ذيل می خوانيد..بيان دو ديدگاه متفاوت از عشق و دوست داشتن است..
قضاوت با شما...
ديدگاه اول:پروفسور باهربه احتمال زیاد بارها با این سوال مواجه شده اید که عشق بهتر است یا دوست داشتن، معنی این واژگان چیست و مفهوم آنها کدام است؟
در زبان های مختلف، مثلا عربی؛، انگلیسی یا فرانسه و ترکی این ها را چگونه می نامند؟
دوست داشتن امری است روحانی و رو به خود دارد، یعنی من اگر غذایی رو دوست دارم برای خودم دوست دارم،
نه به خاطر خودش، ولی عشق امری عرفانی و رو به طرف مقابل دارد یعنی من اگر عاشق مادرم هستم به خاطر مادرم این احراز را دارم و در مقابل آن ابرازی هم خواهم داشتتوضیح آن که دوست داشتن چیز خوبی است ولی کمی خودخواهانه
است در حالی که عشق ورزیدن نیاز به معرفت و ایثار دارد.البته چه بهتر که ما علاوه بر این همدیگر را دوست داریم، عاشق هم نیز باشیم، ولی یادمان باشد که هر یک از این دو گرایش مقتضیات و ایجاباتی هم دارند.دوست داشتن آموختنی و قابل اندازه گیری است، مثل زیبایی، ولی عشق داشتن آمدنی است و غیر قابل اندازه گیری مثل فریباییدوست داشتن و عشق ورزیدن را در این شعر معروف از هم می توان تفکیک کرد
تو مو بینی و من پیچش مو
تو ابرو من اشارت های ابرو
اگر بر جای مجنون تو نشینی
به گیتی بهتر از لیلی نبینی
از این شعر می توان چنین نتیجه گیری هایی کرد
دوست داشتن مطلق است و عشق داشتن نسبی
-در دوستی باید اصالت خود را یافت و در عشق ورزیدن اصالت طرف را
-دوستی درجاتی دارد جانی، مالی، زبانی و غیره ولی عشق درجه پذیر نیست
-دوستی از جنس خاک است و عشق از جنس افلاک
-حال این سوال مطرح است که آیا در ازدواج دوست داشتن مهم تر است یا عشق ورزیدن؟
پاسخ این است که ازدواج با دوست داشتن شروع می شود و با عشق ورزیدن ادامه می یابد.توضیح آنکه ما انسان های خاکی نیازهای چهارگانه ای داریم که ترتیب آنها
از پایین به بالا یعنی از خاک تا افلاک است به ترتیب زیرالف-نیازهای
جسمانی(ارضای غرایز):میل(مانند میل به غذا)=خودیب-نیازهای روحانی (ارضای عواطف):محبت(مانند حب به گل)=خصوصی
ج-نیازهای نفسانی(ارضای حقوق):شوق(مانند شوق دیدار)=خلقی
د-نیازهای عرفانی(ارضای لحوق):ذوق(مانند ذوق یار)=خدایی
این نیازها حتی اگر به طور همزمان هم مطرح باشند با این اولویت ها باید ارضاء شوند.به خصوص که این اولویت ها تابع سن و جنس، زمان و مکان، مقام و موقعیت و
شأن و شغل هم هستندپس یادمان باشد که طرف ما آدمی است که می خواهد آدم شود، یعنی شخصی آدم با شخصیتی آدم
بدیهی است عشق ورزیدن به کل کائنات هم حرکتی عارفانه است.عاقلانه هم می توان گفت که ما انسان ها نیازمند یم و وجوه کل ما متشکل از کل وجود ماست یعنی شخصیتی
اجتماعی با هویتی تاریخی داریم که همچون قطعات یک قطار در حال حرکت همه چیزش به همه چیزش وصل است.اصلا لغت انسان یک اسم جمع است یعنی در عین حال که فرد اطلاق می شود به جمع هم گفته می شود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ديدگاه دوم:دکتر شريعتی
خدايا!به هر که دوست میداری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوستتر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينائی. اما دوست داشتن پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.عشق بيشتر از غريزه آب میخورد و هر چه از غريزه سر میزند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج میگيرد.عشق جوششی يکجانبه است. به معشوق نمیانديشد که کيست؟ يک (خودجوشی ذاتی) است و از اين رو هميشه اشتباه میکند و در انتخاب به سختی میلغزد و يا همواره يکجانبه میماند و گاه، ميان دو بيگانه ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاريکی است و يکديگر را نمیبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائی آن، چهره يکديگر را میتوانند ديد و در اينجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مینگردند، احساس میکنند که هم را نمیشناسند و از بيگانگی و نا آشنائی پس از عشق - که درد کوچکی نيست - فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنائی ريشه میبندد و در زير نور سبز میشود و رشد میکند و از اين رو است که همواره پس از آشنائی پديد میآيد، و در حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنائی را در سيما و نگاه يگديگر میخوانند و پس از (آشنا شدن) است که (خودمانی) میشوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستیها احساس خودمانی بودن کنند و اين حالت بقدری ظريف و فرار است که بسادگی در زير دست احساس و فهم میگريزد - و سپس طعم خويشاوندی و گرمای خويشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان، خود به خود، دو همسفر به چشم میبينند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسيدهاند و آسمان صاف و بیلک دوست داشتن بر بالای سرشان خيمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صميمی (ايمان) در برابرشان باز میشود و نسيمی نرم و صميمی همچون يک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خيال راهبی بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايشش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه میآورد، هر لحظه پيام الهامهای تازه آسمانهای ديگر و سرزمينهای ديگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای ديگر را بهمراه دارد و خود را به مهر و عشوهای بازيگر و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی اين دو ميزند. عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن است.عشق گاه جابجا میشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند. اما دوست داشتن از جای خويش، از کنار دوست خويش بر نمیخيزد، سرد نمیشود که داغ نيست، نمیسوزاند که سوزاننده نيست.عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی، بیانتها و مطلق.عشق بينائی را میگيرد و دوست داشتن میدهد.عشق خشن است و شديد، و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير.عشق هر چه دير تر میپايد، کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر.عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوهای از خودخواهی و روح تاجرانه يا جاورانه آدمی است، چون خود به بدی خود آگاهست، آن را در ديگری که میبيند، از او بيزار میشود و کينه بر میگيرد.
اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزيز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوهای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمی است و چون خود به قداست ماورائی خود بيناست، آن را در ديگری که میبيند، ديگری را نيز دوست دارد و با خود آشنا و خويشاوند میيابد.
از عشق هر چه بيشتر مینوشيم، سيرابتر میشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر تشنهتر.
پ.و:
آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد
عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور ، سر دارش برد
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک " آرش " برد
حسین منزوی
کاش سجده می کردی...
آنوقت شايد پدر و مادرم در بهشت برين سکنی می گزيدند....
انوقت شايد قلبم برای هميشه مالامال از عشق و نور می ماند...
شايد سرنوشتم طور ديگری رقم می خورد...
کاش سجده می کردی...
تا تو و ذريه ات را به جای او ولی خود نگيرم...
اما...
کاش سجده می کردم و به ياد می اوردم...دعا و نيايش قلب خويش را...و به گوش می سپاردم زمزمه حمد موجودات عالم و مرغان را..
و به زبان می راندم :
سمعنا و اطعنا..
***آيا متوجه نشده ای همه کسانی که در آسمانها و زمين هستند و پرندگان در حال پرواز نيز تسبيح خدا را ميگويند. هر کدام آنها نماز و تسبيح خود را ميداند و خدا کارهائی را که ميکنند ميداند. (نور.۴۱)
پ.و:
من ارچه حافظ شهرم جوي نمی ارزم مگر تو از کرم خويش يار من باشی...
