خواستم بگويم در اين خاک غريب..عيد هم گويی بوی عيد نمی دهد
.....
بگذريم...دلهايتان بهاری..مملو از ابرهای عشق..معطر به عطر ياس و نرگس باد.. 
ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغها
ای بادهای خوش نفس عشاق را فرياد رس
ای پاكتر از جان و جا آخر كجا بودي؟ كجا؟
ای فتنهِ روم و حبش حيران شدم كين بوی خوش
پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفي؟
ای جويبار راستی از جوی يار ماستي
بر سينها سيناستی بر جانهايی جان فزا
ای قيل و ای قال تو خوش و ای جمله اشكال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر ترا
خواستم بنويسم به حرمت نوشتن نخواهم نوشت
...خواستم بگويم اين روز ها از در و ديوار حتی از ديوان خواجه غربت می بارد و فراق
...خواستم سکوت را پيشه خويش سازم....اما
...اما هنوز همان حس غريب مرا به خود می خواند
......
***به حضرت داود (عليه السلام) خطاب فرمود : زمينيان را بگو : چرا با من دوستى نمى كنيد كه سزاوار دوستى منم ؟ من خدايى هستم كه با من بخل نيست ، با داناييم جهل نيست ، با صبرم ناتوانى نيست ، در صفتم تغيير نيست ، در گفته ام تبديل نيست ، رحمتم فراگير است ، از فضل و كرم برنگردم ، در ازل بر خود رحمت نوشتم ، عود محبت سوختم ، دل بندگانم به نور معرفت افروختم ، من دوست آنم كه مرا دوست است ، رفيق آنم كه مرا رفيق است ، همنشين آنم كه در خلوتِ ذكر با من است ، مونس آنم كه به ياد من انس دارد .
داود ! هر كه مرا جويد ، مرا يابد ، و او كه مرا يابد سزاوار است كه مرا نبازد . داود ! نعمت از ماست ، شكر ديگرى مى كنند ; دفع بلا از ماست ، از ديگرى مى بينند ; پناهگاهشان حضرت ماست ، به ديگران پناه مى برند ; مى گريزند ولى عاقبت باز مى گردند !!
پ.و***
ما نبوديم وتقاضامان نبود - لطف تو ناگفته ما مي شنود / لذت هستي نمودي نيست را - عاشق خود کرده بودي نيست را / ما عدمهاييم و هستي هاي ما - تو وجود مطلقي فاني نما /ما که باشيم اي تو مارا جان جان - تا که ما باشيم با تو در ميان/هست ما و بود ما از داد تست - هستي ما جمله از ايجاد تست /منگر اندر ما مکن در ما نظر - اندر اکرام وسخاي خود نگر
چه حس غريبی است....گاهی با تو بودن....گاهی بی تو بودن
...چه حس غريبی است..در فضا معلق بودن
.....و من اين روز ها پر شده ام از يک حس غريب
..تو را می بينم،می شنوم،می خوانم...اما
...چشمهايم را می بندم
...يک لحظه بی تو بودن
.....پروردگارا، صبر کردم بر عذابت..پس چگونه صبر کنم بر دوريت
...پ.و
:نماز شام غریبان چو گریه آغازم
بمویه های غریبانه قصه پردازم
بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا برفیقان خود رسان بازم
خدایرا مددی ای رفیق ره تا من
بکوی میکده دیگر علم بر افرازم
کائنات همه آرام بودند و محو در قدرتی والاتر
..ناگهان انسان که کمی هم آدم نبود..گفت
..من انسانم...اشرف مخلوقات
...من آمده ام فخر بفروشم به زمين و آسمان..به فرشتگان
..من..من...من
...و اين داستانی است که با خلق هر انسان..هر روز..هر دقيقه...هر ثانيه تکرار می شود
...پ.ويک:
عشق،خاک،سرشت،،خدا،آفرينش،فرشته،حسد،
نافرمانی،رانش،گمراهی،عشق،بخشش،رانش و من!!!!!!
پ.ودو:ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی
پ.وسه:
فیلم مستند بی بی سی : رافی عمر خبر نگار و مستند ساز سرشناس انگلیسی یک مستند یک ساعت و نیمه درباره ایران ساخته و تصوریری واقعی از ایران را به جهان ارائه داده ، فیلم مستند بی بی سی(بر گرفته از وب لاگ سينا ديلی)

