
با آوای غريبی بخوانيد.......
اينجا سبز است،سبز سبز....اينجا دلم تنگ است..تنگ تنگ..برای محرم..بوی سيب
اينجا نوايی به گوش نمی رسد...هل من ناصر ينصرنی بی معنی است....هيچ کس مشکی پوش نيست
....آقايی در کار نيست...ادعايی هم نيست اينجا عشق را می توانی از هر بازاری ،هر فروشنده ای بخری...اينجا باران می بارد
اينجا دستت بيش از همه آشنا به کی برد و موس است
ولی آنجا..
بوی عشق می آيد،بوی سنگک مستت می کند، حتی باران بوی خدا ميدهد...بوی خاک
آنجا شايد سبز نباشد..ولی دلهای مردمش سبز تر از سبز است
آنجاهميشه کسی هست ..جايی برای اتصال،برای اشک..حرف های خودمانی،دستت می تواند اعتماد کند به ضريح فولاد
اما ...
اينجا شايد بهانه ای برای گريه نيست...ولی آنجا گريه مان از دلتنگی است؟؟؟!!!
اينجا دلم برای خودم می سوزد....اينجا فهميده ام کل يوم عاشورا..کل ارض کربلا يعنی چه..و چقدر هنوز از فهم آن دورم...
پ.و: چشمهاتون ببنديد..محرم رو بدون حال و هواش..بدون تکيه..بدون مراسمش تصور کنيد
...فقط خودتی..با يک قلب سياه...
حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از کينه ها
وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد که جمله جان شوی تا لايق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو ليله القبری برو تا ليله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
انديشه ات جايی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
قفلی بود ميل و هوا بنهاده بر دل های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نيستی حنانه شو حنانه شو
گويد سليمان مر تو را بشنو لسان الطير را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه
ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بيذق کم تکی
تا کی چو فرزين کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
يک مدتی ارکان بدی يک مدتی حيوان بدی
يک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو
دخترک سر کلاس ISLAMIC STUDIESنشسته...
استاد وارد کلاس ميشه..نگاهش به دخترک که يه گوشه نشسته می يفته
لبخندی می زنه...لبخندش چندش آوره..دخترک می ترسه
..استاد بهش ميگه Where do you come from?
..قبل از اين که حتی بهش اجازه جواب دادن بده...ميگه :ميدونم ..شيعه ها رو می تونم تشخيص بدم
دخترک با صدای رسا ميگه که ايرانيه..و اگر از مذهبش بپرسيد ..بله شيعه هست
..استاد کمی جا می خوره...يه کم هم عصبانی ميشه
..رو ميکنه به کلاس
..و ازش می خواد درباره خداي که اعتقاد داره بگه
...اون ميگه مثل همه مسلمونا به خدای يکتا ايمان داره..
استاد وقيحانه می خنده..ميگه پس چرا موقع نمازتون به بت سجده ميکنيد
..دخترک يخ ميکنه..شايد بيرون آمدن از کشور اين حسنا رو هم داره
......
دخترک بمباران ميشه با سولات پشت سر هم
....-از حسين بگو!!!!!
...بگذار بچه های کلاس بدونن که شما از کسی که سالها پيش از دنيا رفته..می خواين که حوايجتون رو بده
...بيمار هاتون رو شفابده....اين يعنی شرک به ذات مقدس خدادخترک تصاويری از در سوخته..قبرستان بقيع..روز عاشورا...جلوی چشمش رژه می ره
..ياد مظلوميت شيعه...اشک تو چشماش می دوه....به خودش نهيب می زنه...هر سال براش اشک ريخته ..عاشورا خونده..هر بار گفته انی سلم لمن سالمکم....برای مظلوميت آقا...اهل بيتش....اما بعد آقا رو با همه قول هاي که بهش داده مثل يه لباس زمستونی گذاشته تو گنجه تا محرم سال بعد....
پ.و: پدر، مادر ما متهيم؟؟؟پ.و: يک عالمه داد...کمک دارم خفه ميشم
دخترک نشسته و بيرون رو نگاه می کنه
...حتی حرفاشو..دردو دلاشو رو کاغذ نمی ياره..کاغذ و قلمش ديگه حيجان قبلی رو بهش نمی دن
...شايدم با هم قهرن..هيچ کس هم نيست آشتيشون بده
...مامان می ياد تو اتاق...رو ميکنه به دخترک...ميگه امروز عرفه است
..دخترک چشماش برق می زنه
...می پرسه يعنی...؟
مامان ميگه..اون وقت که ما رفتيم..مکه....آنقدر قشنگ دعای عرفه رو خوندن
.....دخترک روشو بر می گردونه
..يا کريمه بيرون پنجره هوهويی ميکنه و پر ميکشه
...دخترک می شنوه
...به طواف کعبه رفتم
به حرم رهم ندادند !!
که برون در چه کردی !؟
که درون خانه آئی .....!!؟
