دخترک هيچ وقت نقاش خوبی نبوده
...ولی هميشه می خواسته زندگيشو نقاشی کنه
..بعضی وقتها فکر می کرده چه جوری ميشه بدون استاد نقاش خوبی شد
...يادش می آد هر وقت قلمو دستش گرفته..دستش لرزيده...پرتش کرده و چشماشو بسته
....شايد هيچ وقت نتونسته وجود استاد رو با تمام وجودش حس کنه
..استادی که هميشه اونجا بوده..آماده تا لغزش قلمو..لرزش دستهای نا توانشو بگيره
..ولی دخترک ترسيده
..اما امروز ها ..دخترک داره آماده ميشه...می خواد تابلو زندگيش شروع کنه
...تابلوي مملو از گل های نرگس..313 لاله سرخ...14 شقايق..معطر به عطر ياس
..پ.ويک
:مکن بچشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمی کند دل من میل زهد توبه ولی
بنام خواجه بکوشیم و فر دولت او
پ.و۲
:ای رسول ببندگان مرا آگاه ساز که من بسیار آمرزنده و مهربانم. (حجر/49)
پ.و۳
:نحن اقرب الیک من حبل الورید، و او آنچنان بمن نزدیک است، که از شاهرگ گردنم بمن نزدیکتر است...
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روز ها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا
که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام
احمد شاملو
****پ.ن
:به راستی چه قدر من درون خودمون رو ميشناسيم؟ نيازاش رو براورده می کنيم؟***** اينجا گوش کنيد :
امروز ها واژه خداحافظ تنم را می لرزاند
....ديگر نمی گويم خداحافظ
..برمی گردم...
در پناه حق...
***پ.و: اين نوشته از شکوفه ياس خيلی خيلی حرف دلمه و شايد حرف آخرش...دلم خواست شما هم بخونيد...
.
این نقطه هم برای خودش حکایتها دارد.
نقطهای که گاهی اصلاً به چشم نمیآید و میشود راحت از کنارش گذشت.
نقطهای که هر جا کم آوردی میآید و به دادت میرسد.
سهتایشان را کنار هم بگذاری میشود بینهایت، سکوت، هزاران حرف نگفته...
همان سه نقطهای که میگوید هیچ نگو.
گاهی هم سه نقطه در کنار الف عظمت پیدا میکنند تا آنجا که تا اسم اعظم قد میکشد.
ا... خدایی که زیبا با الف و سه نقطه نگاشته میشود و پنهان و مستتر در همان جا میماند.
.
یک نقطه تنها، یعنی تمام. یعنی انتهای سخن، آخر حرفهای گفته شده. آخر آنچه گفته بودی.
نقطه میشود به معنای خداحافظ، والسلام.
و گاهی چه سخت است این تمام شدنها وقتی حرفهایت ناتمام باشند. وقتی هنوز حرفهایی بیخ گلویت گیر کردهاند و تو دیگر نمیتوانی رهایشان کنی. آن وقت به جای یک نقطه تمام، سه نقطه ناتمام می گذاری تا حدیثش را فقط خودت بدانی و خدایت.
تا بفهمانی که حرفهایت نیمه رها شدهاند...
گاهی هم نقطه یعنی تمامش کن برای شروعی دوباره. یعنی پایان دادن به آنچه که هست. برای رسیدن به آنچه باید باشد. گاهی نقطه برای خودش سرآغاز میشود.
گاهی یعنی گذشته را رها کن و به آینده فکر کن و در لحظه حال زندگی.
آن وقت نقطه به معنی پایان نیست، وقتی نقطه را میگذاری قلم را بر میگیری و میبری سر خط و دوباره میآغازی.
مثل نوشتن سلام بعد از خداحافظ!
عجیب است که نقطه خودش شروع کننده نیست! اما اگر نقطه را بگذاری، نقطهای که خودش را فدا میکند تا تو به انتهای بخشی از زندگیات برسی چون باید تمامش کنی. باید... آن وقت نقطه پا در میانی میکند خودش را میاندازد وسط معرکه تا تو دیگر با ادامه دادنش خودت را بیشتر نیازاری که تمامش کنی تمام.
و به تو بزرگترین درس زندگی را میدهد، آنچه ماندنی نیست را بگذار و بگذر که آنچه ماندنی است خواهد ماند.
و من اینک رسیده ام به همان نقطه، نقطهای که صمیمانه آمده است تا خودش را برایم فدا کند، که دیگر ادامه ندهم، دیگر خود را نیازارم، دیگر رنج نکشم.
اما مگر میشود انسان رنج نکشد...
اما میشود گذاشت و گذشت و من باید این بار اندوه را بگذارم و بگذرم و سنگینترش نکنم.
تا بگذرم از آنچه گذشتی است و بار دیگر یادآوریم میکند نگران نباشم. چرا که آنچه ماندنی است خواهند ماند، خواهد ماند و آنچه گذشتنی باید بیچشم داشتی بگذاری و بگذری. بیهیچ حسرت و اندوه از دست دادنی و افسوس دوست داشتنی!
و من اینک بر سر این نقطهام، نقطهای که تا دیروز گذاشتنش با شک و تردید همراه بود. ولی اینک با دلم همراه شده و من میخواهم تمامش کنم، تمام.
و من این نقطه را میگذارم نقطه آخر این فصل از زندگیم را و تمامش میکنم.
.
نقطه! و میآغازم فصل دیگری را...
و این بار با همان سه نقطههای حرفهای نگفته تمامش میکنم و میروم سر خط ...
...
اما میدانم فراموشم نخواهد شد!
همچنان که فراموش نکردهام همه آنچه را که روزی در برابرشان ایستادم و از داشتنشان گذشتم!

