امروز ها آنقدر به خود گوريده ام که نمی دانم چگونه گره های کور را از هم بگشايم
پ.و۱: من باخود چه کرده ام؟
پ.و۲: مهربانا! می دانم برای دوباره بودن بايد از شر گره های کور راحت شد..
پ.و۳: کوتاهتر بودن تجربه تازه ای است ولی يقينا از گوريده بودن بهتر است
...يکی بود،يکی نبود
..دخترکی بود..ای... بدک نبود...زندگيش می کرد...ولی خوب هميشه از سفر می ترسيد..از جاده..تا اينکه يک روز رهگذری امد سراغش...ازش پرسيد ميدونه کدوم جاده می ره به سمت خدا
...دخترک تعجب کرد!!..کسی اين سوال تا حالا ازش نپرسيده بود...چشماش برقی زد..قلبش خنديد...با خودش فکر کرد...شايد بشه با اين رهگذر راهی شد.
تا خود خود خدا
...
دخترک با رهگذر راهی شد....شاد بود..از رهگذر سوالاتش می پرسيد.......
جاده زيبا بود......تا اينکه يک دفعه آسمون تاريک شد..پر از ابرهای تيره شد...دخترک ترسيد...ته قلبش لرزيد
.....
به اطرافش نگاه کرد..تنهابود...پاهاش سست شده بود..گريش گرفت....نميتونست بفهمه چی شده..کجا رو اشتباه کرده مسير ..مسير خدا بود...نواي آمد...از دخترک پرسيد..به کجا ميروی؟
-
می خواستم بروم تا خود خود خدا...---
پس چرا ماندی..چرا تنها؟-
دخترک ساکت بود و بهت زده...نوا ادامه داد...می خواهی بگويم اشتباهت چه بود.....؟
دخترک سرش را تکان داد....چشمانش همچنان می باريدن...سردش بود..خيلی سرد
--
تو می خواستی به آب برسی..ولی آب را با سراب اشتباه گرفتیوسيله را با هدف
...دل دخترک شکسته بود...صورتش غرق اشک...ولی حسی زيبا در وجودش جوانه زد...شايد اميد..اميد به بخشايش
..--
برخيز...بايد برگردی..تلاش کن و اميدوار باش به ياد آرمقصود از جمله : ((ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ))
دخترک بلند شده ولی روبروش يک جاده است....ولی اين دفعه می خواد خودش به خدای رهگذر بسپره..
براش دعا کنيد
يک عالمه دلم شکسته...شايد به تعداد موجودات عالم به علاوه يک...
پ.و: زندگی برای آنهایی که احساس می کنند تراژدی
ولی برای آنهایی که فکر می کنند یک کمدی است(.هوراس والپور)
پاورقی تر:
گفتم : دل و جان در سر کارت کردم
هرچیز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی ؟
آن من بودم که بی قرارت کردم ...
مولانا
-...
صدايي می آيد--نه! هم همه ای می آيد
-نه!!!خوب گوش کن
-نفير نی و نوايی ازلی از تار دل کسی می آيد
!!--نوايی ازلی؟؟؟از دل کسی می آيد؟؟؟
چه قدر بده که باور کنی که خيلی تنها تر از اونی هستی که باور داری.....
چه قدر بده بفهمی که بيشتر آدم های دوربرت ترا برای خودشون و منفعتشون می خواهند
....چه قدر بده که بخوای عشق رو انکار کنی و ريشه اش رو با بی رحمی تو وجودت بخشکونی
.....چه قدر بده که بخوای که آش شوربای سنت ها ، باورها و عقايدغلط خودت رو به جای دين خدا به خورد مردم بدی
...و بدتر از اون وقتيه که نتونی همه حرف هاتو بگی و آنقدر بخوريشون تا دق کنی
...اما
..چه قدر خوبه که بدونيم با وجود همه تنهايی ها،نامردميها و بدعت های غلط،
....تا خدا هست خيالی نيست
..........تا خدا هست خيالی نيست
..........تا خدا هست خيالی نيست
..........پ.و: در ره منزل ليلی که خطر هاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

