تبليغاتX
ابريشم طلا يي


 ای کاش می شد صفحات اين وب لاگ رو مثل برگ های دفترم مچاله کرد....

پ.و 1:دلم برای مچاله کردن و صدای دلنشينش تنگ شده...

+ نوشته شده در  85/07/30ساعت 16:19  توسط ياس کبود   | 



14 شقايق

حس غريبی است...

خواندن کتاب ۱۴ برگی شقايق ها...

بهانه ای است برای گريستن..

کتابی که خط خط آن از غم و تنهايی شقايق حکايت دارد......

 

+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 14:57  توسط ياس کبود   | 



 

دلم پر است .. از خوبی هايت.. مهر بی انتهايت... صبرت..از ناديده گرفتن ناسپاسی هايم...از سکوتت...بزرگيت..

دلم پر است از دست خودم...فراموش کردنت...عاشق نبودنم..حقير بودنم....به هر سو کشيده شدنم...

دلم پر است...پر....به اندازه بزرگی تو...به تعداد موجودات روی زمين....

به اندازه صواب هايی که به بندگان خاصت ميدهی و من از آن محرومم....

زنده وار


چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري


+ نوشته شده در  85/07/19ساعت 16:13  توسط ياس کبود   | 



در اتاق خالی از سکوت و هيجانم نشسته و به بيرون نگاه می کنم...

هيچ کس به جز پرندگان کاغذی در کوچه

پر نمی زند، همه دلخفه شده اند...

صدايی نمی آيد...بهت زده به هيجان عقربه های

ساعت خيره می مانم،اين همه عجله برای چه؟

من هنوز مسخ طلسم ساحره ام...طعم گيلاس..شراب الّهی..سراب زمينی را نچشيده ام...

بالهايم را نچينيد،جرات پرواز را ازمن نگيريد...می دانم آسمان بی پهناست.........

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت 13:29  توسط ياس کبود   | 



 

يک سلام گرم و دوستانه به تعداد همه موجودات عالم..

*كاش هرگز روياي سبز پاكيها خزان نمي شد و پاييز جرات نمي كرد بر دلهاي بهاري قدم بگذارد

*كاش هميشه حتي در خلوت دل گلدانهاي ايمانمان را سيراب سيراب مي كرديم تا هرگز غنچه اي از آن پژمرده نگردد!

*كاش ما هم در فراسوي نگاه يك غريب قدري مهربانتر مي شديم تا هرگز پرستويي را غريب نمي خواندند!

*کاش ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پر مي كشيد و بر باد خاطره مي رفت!

*كاش انسانيت هرگز نمي مرد و دستهاي توانا هرگز در پي شكستن غنچه اي نبود!

*كاش چشمه هاي محبت هميشه باز مي ماندند تا بنفشه اي از تشنگي نخشكد!

*كاش محبت بيشتر از تنفر در دشت پر وسعت قلبمان لانه مي كرد!
*كاش خوبي مثل نسيم بهار از دل ما نرود كه اگر برودانسانيت به تمام معنا مرده!


*کاش به دستهايمان ياد می داديم دستگيری بهتر است از در دست گرفتن تسبيح!

**پ.و:کاش هوای ياس ديوانه ام می کرد!!!!


 

كاش مي شد اشك را تهديد كرد         مدت لب خنــد را ،  تمــديد كرد

كاش مي شد در ميان لحـظه ها        لحظـه‌ي ديـــــدار را نزديك كرد        

کاش می شد بنده ای آزاده بود      چشم دنیا را ز خود نومیـد کرد

کاش می شـد با تمام انتظــــــار       جمله جان را بهر او تمهید کرد

کاش می شد با خلوص درکارها      عشق حق را در جهان تجدید کرد

کاش می شد با تمام اشتیــــــاق     سجده ها ی شکر را تجدید کرد

کاش می شد در میان مردمـــان     بوی نرگس را کمی جــاوید کرد

کاش می شد همچنان پروانه ها    عـــــاشقی را پیش او تایید کرد

کاش می شد در میــــان لاله ها    خـاطرات خوب را تمــــدید  کرد

کاش می شد در کمـــال عاشقی     بودن خود را به او تــــایید کرد

 

+ نوشته شده در  85/07/07ساعت 11:47  توسط ياس کبود   | 



يک تکه نان می تواند..... 

 قلب مرا شفا دهد،پاهای تو را توان رفتن دهد،چشم های او را به حقايق باز کند

يک تکه نان می تواند.....

 نشان دهد روی پيشانی هيچ کس خوبی و يا بدی و ايمانشان نوشته نشده..زود قضاوت نکنيم

يک تکه نان می تواند....

+ نوشته شده در  85/07/03ساعت 17:50  توسط ياس کبود   |