تبليغاتX
ابريشم طلا يي


اگر دريا شوم در تلاطمم ,آبيه آبی,پاک پاک...حتی اگر پاک نباشی...در وجودم پاک خواهی شد..

اگر خورشيد شوم...يخ های وجودت را آب خواهم کرد..(حتی اگر آدم برفی باشی ..ياد خواهی گرفت چگونه ذوب شدن را..)

اگر معشوق شوی....قلبت را ثبات خواهم بخشيد...

و اگر خدا شوم...در من محو خواهی شد...يکرنگ..زلال..بخشنده و با صفا..

**پ.و : شايد به خاطر آن است که می گويد..بازاا..بازاا

+ نوشته شده در  85/06/30ساعت 12:20  توسط ياس کبود   | 



در جاده قلبم گم شد ..... اشک های چشمانم ...دعای خير معطر به عطر ياس و نرگس را بدرقه راهش کردم....

سفر بی بازگشتت به سلامت!!!

**پ.ويک:محو ..آرام ...باصفا می بخشمت.

**پ.و 2:از کسی برتر عشق ، صفا،برکت،روشنايي می طلبم...

پ.وسه:حتماً به ستايشگر  سر بزنيد....خواندنی است.

+ نوشته شده در  85/06/27ساعت 18:43  توسط ياس کبود   | 



 

حوض خانمان به جای ماهی پر شده از آب دزدک ها...

ب.ن:بيابيد رابطه شقايق و آب دزدک را؟!!

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 18:53  توسط ياس کبود   | 



کاش می توانستم تار دلم را بنوازم...

می دانم..خوب می دانم...نوايش گوش را نمی نوازد....

 اما...اما , شايد بتواند حالم را حتی برای لحظه ای دگرگون کند..

 

+ نوشته شده در  85/06/23ساعت 12:32  توسط ياس کبود   | 



 

يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم

حسين پناهی

 

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 14:3  توسط ياس کبود   | 



خيلی وقتها پيش می آيدکه تا کسی رو می بينی ..نمی فهمی چی ميشه ..فقط فکرميکنی اين همون کسی که سالها دنبالش بودی..عاشقش ميشی....

خيلی وقتها عاشق مرام و اخلاق آدمها می شيم...هر چی بيشتر می شناسيمشون بيشتر شيفته شون می شيم..

اما می خوام بپرسم تا حالا شده عاشق کسی بشين که نه تا حالا ديدنيش..نه با هاش همراه بودين تا بشناسيدش؟؟؟

پ.و: دلم می خواد ببينمت... نگو نميشه

می خوام بمونم پيشه تو واسه هميشه

+ نوشته شده در  85/06/20ساعت 14:22  توسط ياس کبود   | 



آهاي خداي مهربون تنگه دلامون،

براي صاحب الزمان تنگه دلامون،

 براي يار مهربون تنگ دلامون ....

+ نوشته شده در  85/06/18ساعت 14:26  توسط ياس کبود   | 



 

سلام آقا..

 نمی دونم چه جوری شروع کنم..

نه شاعرم و نويسنده،نه عاشقم و ديونه...

نه می دونم طعم عشقت چه مزه ای...

نه قلبم صفاي داره، نه ميدونه انتظار يعنی چی...

نه ميدونم چه جوری با هات دردودل کنم...

ولی نمی دونم چرا به کساي که مجنون تواند حسرت می خورم..يه جوراي بهشون حسوديم ميشه..

آقا اصلا نمی دونم چرا دارم اينا رو مينويسم..مگه تو آگاه به دل آدما نيستی.؟..

آره..خوب...ميدونم رگه های گناه قلبم رو دارن سنگی ميکنن....

اگه راست می گن که هميشه برامون اشک می ريزی...چی ميشه يک دونه از اون الماسای گرانبها رو بهم ببخشی

اون وقت شايد منم يکم ثروتمند شم......

ارادتمند:

يک ناسپاس

+ نوشته شده در  85/06/17ساعت 14:47  توسط ياس کبود   |