با آوای غريبی بخوانيد
.......فکر به تو جرات انجام هر کاری را از من ميگيرد
...فکر به تو،مرا تا مرز سيم خاردار کشيده جنون پيش می برد
....دستهايم يخ زده،قلم نآی همراهی ندارد...
دلم گرفته از نامردمی ها
..خسته ام،خسته
......پ.ويک:خدا حالم ببين ..من يار را گم کرده ام
پ.ودو:من تو را گم کرده ام

امشب از آسمان عظمت ، نور می بارد
.امشب از آسمان فرشته می آيد
امشب آيه های نور بر قلب مردی مينشيند که دلسوز و مهربان است،از خود آنهاست،قلبش برای هدايت تک تک آنها می تپد و اين تپش
....بخوان به نام پروردگارت كه آدمى را از لخته خونى آفريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بياموخت
و هنگامی که خدا آدم را خلق کرد ، گوی بلورين عشق را به او به امانت سپرد
و آدم چه راحت آنرا شکست....
و آفريدگار مهربان او را بخشيد و به او اجازه داد که گوی شکسته را
با خود به زمين آورد...
و از آنجا بود که عشق بين ساکنان زمين پديد آمد....
درياچه قلبم فصلی شده...خشکيده
...کسی هست براش نماز بارون بخونه؟؟؟

From childeren who wolfe
از بچه ها کی گرگه؟
پ.و:يادگيری انگليسی به همين راحتی ست،حتی در خواب!!!!!!!
اينجا عشق را می توانی از هر بازاری ،هر فروشنده ای بخری...
اينجا بابا نان دارد
اينجا باران می بارد
اينجا دستت بيش از همه آشنا به کی برد و موس است
ولی آنجا..
بوی عشق می آيد،بوی سنگک مستت می کند، حتی باران بوی خدا ميدهد...بوی خاک
آنجا شايد سبز نباشد..ولی دلهای مردمش سبز تر از سبز است
آنجاهميشه کسی هست ..جايی برای اتصال،برای اشک..حرف های خودمانی،دستت می تواند اعتماد کند به ضريح فولاد
اما اينجا...
ميخانه را نبستند....جام مرا شکستند
....ديگر هوای يارم بر دل گذر ندارد
......آن کس که همنشين من بوده يک زمانی...
ديگر ز من بريده ،بر من نظرندارد
......يک آرزو به غير از اذن سفر ندارم
...........بر درد غربته من دارو اثر ندارد
...................رنگ رنگ..رنگ از همه رنگ تو زندگيم.......
سياه،صورتی،بنفش،قرمز،
...ولی نه سفيد
...پ.و:روح سفيد من خيلی وقته که چرک مد شده...با هيچی هم سفيد نميشه
..
