تبليغاتX
ابريشم طلا يي


تو ای عشقو ای تمام وجودم , تو بود و نبودم , فدای رخ تو همه عالم , بیا بنگر بر دل غمدیده , که لیلی ندیده , زغم ها چه کشیده , به این عالم .

یک دم بنگر حال زار مرا , بی قرار مرا , ای تمام امیدم , تو صبح سپیدم , ز نرگس چشمت , ببین چه کشیدم .

مرا راهی کن سوی میخانه , بده پیمانه , به این دیوانه , تو ای ساقی .  تو می دانی ز عشق تو که خمارم , پیاله ندارم , که دار و ندارم , تویی ساقی .

بنگر مرغ لب بسته منم , دل شکسته منم , تا سحر بیدارم , سر به زانو دارم , از تو دارم ای گل هرچه که دارم .

ای جان من غرق سودای تو , وین تماشای تو , دل ندارد ذوق گفتگویت , بی جلوه ات آرزو بی حاصل , بی تو در باغ دل , خود بروید سرو آرزویت .

گر در کویش برسی , برسان این پیام مرا , ای چراغ رویت , من ندارم دیگر , تاب این شب های سرد و خاموش , هرگز هرگز باور نکنم , عهد و پیمان ما شد فراموش

 

+ نوشته شده در  85/04/31ساعت 11:23  توسط ياس کبود   | 



برسانيد به ليليم....

سلام بر ليليم،سلام بر آسمان پر ستاره ام،سلام بر دريای عشقم،مرهم دردهايم،آرامش قلبم ,دليل سکوت و اشک هايم..

می دانم،می دانم که من جز ستم به خود نکردم..پس چگونه ميتوانم مجنون تو باشم...

شايد بايد از اين عشق حذر کنم...اما خوب من"حذر از اين عشق ندانم،نتوانم،نتوانم....."

باشد اگر بخواهی سکوت خواهم کرد...ولی غم عشق تو هميشه با من خواهد بود...

بگذار, فقط بگذار گهگاهی از کوچه ات گذر کنم...

بگذار عاشقت بمانم..پيمان می بندم..وصالت را نخواهم...اشک نريزم،از تو نخواهم که بياي

می گذشت از در مسجد نفس آلوده سگی     گذر خويش به کوی تو يادم آمد

 

وسلام:

مجنونی که فقط می پندارد که مجنون است

+ نوشته شده در  85/04/29ساعت 16:34  توسط ياس کبود   | 



می بنوشو ,می بنوشو, می بنوش

اين ننوشو ,آن ننوشو, می بنوش

می از آن جام تهی نوشيدام

نی ، از آن روزه ازل مست بودام

پ.و:يه ستاره دونباله دار از اينجا گذشته و اين چند بيت به يادگار گذاشته

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 18:32  توسط ياس کبود   | 



ياس ها پژمردند و شقايق هايم در تنهايي خشکيدند...

هر جمعه چه بی تابانه ياس های توی باغچه منتظرند تا تو بياي از سفر...

هر جمعه ترسی مرا فرا می گيرد..

ترس از روزی که تو بياي و من زير خروارها خاک آرميده باشم

ترس از روزی که تو بياي و دل من روی طاقچه انتظار خشکيده باشد...

پ.و:هر غروب جمعه من با يه سبد ياس پرپر ميشينم منتظرت تا تو بياي از سفر

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 13:35  توسط ياس کبود   | 



ديگر مجالی نيست خفه خواهم شد..شايد تا چند لحظه ديگر...ثانيه اي بعد..

هر روز بيشتر و بيشتر در باتلاق وجودم فرو می روم..

کسی نيست به کمکم آيد،هيچ کس نيست....و شيطان چه مستانه در آن سو می خندد..

+ نوشته شده در  85/04/20ساعت 22:19  توسط ياس کبود   | 



 

 

 

دل دردمند عاشق ز محبت تو خون شد   نه کشی به تيغ هجرت نه به وصل میرسانی

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 22:7  توسط ياس کبود   | 



دلم ديوانه است،مجنون يک ليلی

دلم ويرانه ای است ،محتاج يک ليلی

کسی در اين غم خانه نمی داند من محتاجم،محتاج يک ليلی,

منم من غمخانه ليلی**.....

پ.و:دارم هوای عاشقی....

**ستاره دنباله دار

 

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 23:44  توسط ياس کبود   | 



وقتی با هات درد و دل می کنم،اشک می ريزم،

وقتی سرت داد ميزنم،ميگم اين چه جهنمی برام درست کردی،

وقتی بهت ميگم تاوان گناه چه کسی را من بايد پس بدم،آدم و حوا؟؟؟

هيچی نميگی...فقط بهم نگاه ميکنی....

وقتی عاشق شدم،بهت گفتم کمکم کن بهش برسم.

يادت چی بهم نشون دادی که هنوز زخمش التيام نيافته

مَنْ عَشِقَ وَ كَتَمَ وَ عَفَّ وَ ماتَ، ماتَ شَهيداً؛
آن كه عاشق شود و كتمان كند و عفاف ورزد و در همان حال بميرد، شهيد مرده است
.

 وقتی بهت گفتم تو خيلی از وعده هايی که رو دادی اجابت نميکنی .،،دعا هايم رو مستجاب نميکنی...يادت دوباره چه جوری شرمندم کردی؟؟

دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد
وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار
مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
در دعا می‌خواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو
شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها کان زیانست وهلاک                وز کرم می‌نشنود یزدان پاک
+ نوشته شده در  85/04/13ساعت 14:5  توسط ياس کبود   |