دختری کنار پنجره می کند دعا به حال خويش
ميکند دعا به آنکس که رفته ,
می گشايد لبش را،
می بندد چشمش را
می دهد دلش را به حضرت دوست
می خواند کتاب را
حافظ وصال می طلبد از ره دعا يا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
زين خلق پرشکايت گريان شدم ملول آن هاي و هوي و نعره مستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مينشود جسته ايم ما گفت آنچه يافت مينشود آنم آرزوست
پاورقی تر: بيشتره همه با خودمم
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما،هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان ،خون است به دلهامان
هر سو نظر اندازی صد خاطره مي سازی
زان ها که سفر کردن دلشاد از اين خانه
پ.و:سفر به سلامت
باران
باران عشق ،شادی، باران غم
دوباره ، باران می بارد.............
يکی بود يکی نبود
...يه باغی بود پر از گلای جور وا جور ،از همه نوع،از همه رنگ،
..دو تا گل بودن تو اين باغ که تا اومدن از بودن در اون باغ لذت ببرن،عاشق رايحه گلهای ديگه،سرمست آواز بلبلاش بشن
...دست زمان اومد که بچيندشون
..گلای قصه ما آهی کشيدن و فقط پرسيدن چرا ؟چرا حالا
...اون وقت زمان جواب داد..بايد راهی شد......فصلای ديگه در راهن.....
ولی خوب وقتی غم و قصه رو تو صورتشون ديد
,يه روز ديگه بهشون وقت داد تا يه بار ديگه از فصا و رايحه اونجا لذت ببرن
فردا صبح که برگشت دو تا گل پر از شبنم بودن!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.و:دلم گرفته اين روز ها،بارون غم گرفته تو ترانه هام............
بالهام سوخته،آتيش گرفته
کی ميای مرهم اين زخمها بشی؟؟تا کی درد بکشم؟؟
درد سوختن بالامو نمی گم...................
تو می دونی من چی ميگم!!!!!!!!
تو می دونی من چی ميگم!!!!!!!
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پردهيي از گرد و غبار
نقطهيي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، ميبيند
آدمي هست كه ميپويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگياش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو ميپيمايد
ميكند فكر كه ميبيند خواب.
ميكند فكر كه ميبيند خواب
Poem name : MIRAGE
The sun is shining, the plain how wide!
The sun is shining, the plain how wide!
But void of herbs and trees, it is barren,
Except crows crowing at every side
Every sound has departed from this plain.
A dark spot trembles from afar, a blot,
Behind a thick veil of dust,
But when you advance and gaze at the spot
You see a man marching in the dust.
Tired from labor his body is in stress,
Besides, his body by dust is surrounded,
From thirst his throat is dry. In that place
His bare feet by thorns are wounded.
As he advances in the waste on and on
He can see a sea of water in the rim,
But when eyeing father in the horizon
It occurs to him that it is a dream.
It occurs to him that it is a dream
پ.و: سراب و سهراب
عصر های جمعه قلبم به تپش ،نفسم به شماره
تا شايد اين بار.................
شب های جمعه نوايي در گوشم زنگ ميزند
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ
حزنی عميق به من هجوم می آورد
حزنی که ريشهای درخت انتظار را در وجودم می خشکاند
سالهاست که چاشنی زندگيم است
پ.و: من و غم نسبتی دييرينه داريم
..........پ.و:باور کن سخت است نديده عاشق بودن،باور کن ای قشنگ تر از فصلها!!!!

