يا حق
الهی! من غريبم و ذکر تو غريب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زيرا که غريب با غريب الفت گيرد
..مهم تر از پ.ن
:يادت باشد، همه را فهميدن، همه را بخشيدن است ..نهج البلاغه
پ.و: راستش را بخواهيد..فهم اين سخن مولا برايم دشوار است..
يکمی متفاوته مگه نه؟
خواستم رها باشم رها رها
.....خسته شدم از نيرنگ سراب...فريب آدما...جاده های تاريک بی انتها..حتی اسمون يکرنگ خدا
.....ولی خب
..يه چيزی اون ته تها...که من ميگم بهش.. حس غريب انتظار ميگه که
لحظه ديدار نزديک است
کی رفته ای ز دل که تمــنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پـنـهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تــماشــا کنم تو را
چشــــم به صد مجاهده آینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا بـا خبــر ز عــالم بالا کـــنم تو را
فروغی بسطام
=======================================
پ.و:يه عالمه پوزش برای تاخير...يه دنيا ممنون ازمهربونی و صفا تون....شايد به خاطر همينه که هنوز اين خونه پا بر جاست
همون حس غريب
....گاهی اين جا...گاهی آن جا...کمی دورتر...آن طرف تر....کمی نزديک ...پشت سکوت تارها.....هياهوی چلچله ها
..چه بگويم...به که گويم
...رفتم تا وعده گاه کودکی و شن
تا وسط اشتباههای مفرح
تا همه چیزهای محض
رفتم نزدیک آبهای مصور
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب
حیرت من با درخت قاتی میشد
دیدم در چند متری ملکوتم
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم
پ.و:
يه جوراي دوست داشتم يه اخراجی بودم..بی ادعا...به هيچی ننازم..
..بشم دخترک پاک قصه ها
دخترکی با چشم هاي مملو از صداقت...
.به قول سهراب:٭ من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم

